X
تبلیغات
رایتل

رخساره

من غریب خلوت تنهاییم...
چهارشنبه 21 اسفند 1392

هنوز هستم...

هنوز هستم اما ... 

 

 
چند وقت زدم به بیخیالی ، خنده ، ... تا زخم زبونا یادم بره اما واقعاً نمیشه ،واقعیت  این نیست، واقعیت اینه که خودم برای خودم اضافه ام چه برسه به بقیه. راه رو بلد نیستم و راهبری هم ندارم. هنوز هستم که ای کاش نبودم، کاش به این دنیا پا نمیذاشتم که جز استرس برای من ثمری نداشت. دنیایی که هر نفس از این می ترسی که یکی از عزیزانت رو از دست بدی و تنهاتر بشی، دنیایی که 1دوست خوب، ا هم کلام و هم نفس خوب نداری. همه خودخواه شدن و فقط به دنبال نفع شخصی خودشون هستن ... میترسم از هر هدف جدیدی از شکست میترسم. وقتی 1 شکست اساسی در سن 18 سالگی تمام بنیاد زندگیمو در برگرفت منظورم شکست در انتخاب آینده و هدف هستش نه عشق الکی و مسخره بازی، انگار دیگه هیچ وقت نخواستم از اون روز و از اون سن بزرگتر بشم و پیشرفت کنم. مات شده بودم.مات انتخاب مسیر اشتباه که تا همیشه اشتباه شد و تمام زندگیمو در برگرفت که الان از داغ تقدیر به غلط رفتم چندین ساله دارم زجرشو میکشم و توی همه چی در جا میزنم.اما سن تقویمیم هر روز و هر روز میره بالا و من این پایینم. هم سن و سالام تا اونجایی که میبینیم چه درست و چه غلط، چه خوشایند و چه ناخوشایند زندگی میکنن و پذیرفتن هر آنچه که هستن اما من نه، سالهاس نتونستم بپذیرم و باور کنم گذشته، جوونیم، فرصتهام از دست رفته. من اما، بزرگ نشدم اما شکست ها بزرگ شدند، زیاد شدند، روح من خسته تر شده و جسمم بی رمق، امیدم بی رنگ. کوچیکتر ها به من رسیدن و من هنوز دارم درجا میزنم. تصور کن  دلت میخواد تندتند بدوی  تا برسی به آرامش، اما وقتی خسته شدی  و به نفس نفس افتادی ، نگاه میکنی میبینی هنوز سر جاتی، بیهوده، بی هدف. انگار به طنابی بلند بسته شدی و نمیذاره تکون بخوری و رها بشی از هر چه که بوده. آرزوی مرگ دارم بااینکه از مرگ می ترسم از تاریکی و تنگی قبر می ترسم اما از تنهایش نه چون همه عمر تنها بودم. کسی حتی یک لحظه نمیتونه لحظات دلتنگی و تنگی و بسته شدن در زندگی از هر جهت و شرایطم رو تحمل کنه و مثل من صبور باشه . هر روز صبر می کنم به امید فردا. فردا شاید معجزه ای بشه. شاید...
نظرات (3)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
پنج‌شنبه 22 اسفند 1392 ساعت 01:59
+ النازم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 22 اسفند 1392 ساعت 02:05
+ النازم
نمیدونم چی باید گفت...این حس رو خیلی تجربه کردم خودم که از ترس شکست میترسیم هدف بزاریم و پیش بریم ولی یه وقتایی هم زدم بر تبل بی عاری که اون هم عالمی داره!
ولی دوباره غمگین ...ولی بازم با سیلی صورتمو سرخ نگه داشتم...فقط 1 نکته ی مهم وجود داره اون هم اینه که نباید دشمن شاد بشی!
یعنی کسایی که از غمگین بودن تو خوشحال میشن رو باید دق بدی از بس که خوشحالی تا اونا ببینن و بترکن!
حس سختیه ... ولی خوب
از طرفی هم ادمای بزرگی تو دنیا هستن که وقتی داستان زندگیشونو میخونی میبینی اووووووه...من کجا و اینا کجا...چه جوری دووم اوردن؟
نمیدونم ...یه وقتی که خودم خیلی غمگین بودم یه شعر از سهراب رسید دستم که اینطور بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راستش من هیچوقت نتونستم کسی که از بودنمم و از خوشحالیم و یا پیشرفتم ناراحت میشه رو ناراحت کنم نمیگم خیلی خوبم اما دلم از همین میسوزه که هیچوقت دلم نیومد کسیکه خیلی آزارمم میده آزار بدم.دنیا برعکس شده خوبها مظلومتر شدن و بدها شادتر.حکمتشم نمیدونم.
شنبه 24 اسفند 1392 ساعت 20:28
+ النازم
چرا نظرام ثبت نمیشه دوستم
اه
همش میگه کد وارد شده صحیح نیست!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمیدونم عزیزم خودمم الان متوجه شدم.